پسری و شن
امروز یک کاری کردی که حواست نبود. داشتی با شن جادویی بازی می کردی که چشمت خارید. اومی چشمت رو بخارونی که دست شنی ت رو زدی به چشمت. من از دور دیدمت و گفتم شاید خودت بری پیش مامانی و بگی. ولی نرفتی. مشغول پاک کردن شن ها از روی شلوارت بودی من هم دیدم یکم چشمت داره قرمز میشه. سریع شن رو از روی لباست پاک کردم و بردمت پیش مامانی. مامانی هم سریع و چشمت رو با آب شستن و دستت رو هم صابونی کردن. بعد چشمت تقریبا خوب شد. مامانی گفتن گریه ت رو در بیارم تا با اشک چشمت یکم شسته بشه.منم گفتم شن ها رو مامانی ریختن سطل😁😁 زدی زیر گریه و بعد از یکم گریه مامانی گفتن برم بگم شن ها توی سطله. کلی خوشحال شدی. ...



