عسل ما آرتین

آرتین ۵ ساله

پسری و شن

امروز یک کاری کردی که حواست نبود. داشتی با شن جادویی بازی می کردی که چشمت خارید. اومی چشمت رو بخارونی که دست شنی ت رو زدی به چشمت. من از دور دیدمت و گفتم شاید خودت بری پیش مامانی و بگی. ولی نرفتی. مشغول پاک کردن شن ها از روی شلوارت بودی من هم دیدم یکم چشمت داره قرمز میشه. سریع شن رو از روی لباست پاک کردم و بردمت پیش  مامانی. مامانی هم سریع و چشمت رو با آب شستن و  دستت رو هم صابونی کردن. بعد چشمت تقریبا خوب شد. مامانی گفتن گریه ت رو در بیارم تا با اشک چشمت یکم شسته بشه.منم گفتم شن ها رو مامانی ریختن سطل😁😁 زدی زیر گریه و بعد از یکم گریه مامانی گفتن برم بگم  شن ها توی سطله. کلی خوشحال شدی. ...
15 آذر 1399

آرتین و یک کلمه ی خنده دار دیگه

دیگه داره زمستان میشه و  هوا داره کم کم سرد میشه. مامانی که تو رو حموم برده بودن برات یک جلیقه هم بردن که روی لباس آستین بلندت بپوشی و سردت نشه. وقتی اومده بودی بیرون گفتم وااای چه لباس قشنگی.  گفتی بله تازه جرقه(جلیقه) هم دارم😂😂 ما ترکیدیم از خنده. خیلی بامزه بودی.
14 آذر 1399

داداشی و خونه ماماجی

همونطور که قبلا مامان گفتن چند روزی مریض شده بودی و  ما هم ترسیدیم که بریم خونه ماماجی و  یک وقت خدایی نکرده ماماجی هم مریض بشن. بعد از 2 هفته بالاخره دیروز رفتیم خونه ماماجی و  دوباره با رادین بازی کردیم. البته رادین چند روز پیش خونمون بود  چون خاله یاسی رفتن بودن بیمارستان تا یک نی نی کوچولو  دنیا بیارن👶👶👶 و بخاطر همین رادین اومد خنمون ولی شب رفت خونه ی ماماجی. خلاصه بالاخره دیروز رفتیم خونه ماماجی و خیلی خوش گذشت. تازه آوین کوچولو همراه خودش برات یک تفنگ برای من یک بازی فکری و برای رادین ساعت آورده بود. کلی خوش گذشت💗 ...
7 آذر 1399

پسری و مریضی

عزیز مامان دوهفته قبل ظهر کنارت دراز کشیدم که بخوابم  حس کردم مث همیش نفس نمیکشی دقیقتر شدم دیدم بله  تندتر نفس میکشی و تب داری.😖🤕 حسابی ترسیدم چون کرونا خیلی شایع شده استامینوفن بهت دادم ولی انگار تب قصد پایین اومدن نداشت شب کمی هم لرز کردی و رفتیم بیمارستان خدا رو شکر وضعیتت کم کم بهتر شد تا 8 صبح برات سوره نور خوندم بالاخره تب قطع شد الهی صدهزارمرتبه شکرت خدا هرچی بود گذشت و تموم شد و رفت وروجک چند روز بعد تو صورت من سرفه کردی و منم مریض شدم ...
2 آذر 1399

پسری و پازل

خب خب مث ارینایی باهوشی حسابی الان 3 سال و 4 ماهه هستی و میتونی پازل 24 تکه رو درست کنی.😍 حسابی کیییییف میکنی وقتی همه برات دست میزنن بعدم از خجالت میدوییی میری تو اتاق 😂 طلا طلای مامان عاشقتم 😘
2 آذر 1399

آرتین و کثیف کاری

دیشب رفته بودی سراغ دستشویی فرنگی و دستت رو کرده بودی توی آبش و دستت رو خیس کرده بودی و صورتت رو دست کشیده بودی. 🤢🤢🤢🤢🤢🤢 من اولش نمیدونستم که اگر دستت رو بکنی اون تو چی میشه. ولی بعد مامانی گفتن  اگر ادم دست کنه توی اون اب اسهال استفراغ میگیره و  به خاطر کرونا الان دکتر نمیشه رفت. و ترسیدن شروع شد.مامانی سریع زنگ زدن به ماماجی و ماماجی هم گفتن بهش دوغ بدید. اون شب 2 لیوان دوغ خوردی. بعد هم توی یک کاسه برات آب آوردیم تا نشون بدی که چی کار کردی. مامانی به خانم دکتر صیقلی گفتن خانم دکتر هم گفتن از استفاده نمیکنیم  اشکالی نداره چیزی نمیشه. بعد ما هم  در اخر هم همگی رف...
22 مهر 1399

کارتون هایی دوست داری

  کارتون هایی که از شبکه ی پویا میبینی:        1.توییرلی ووها               2.اتل متل یه جنگل                 3. پیم و پم                 4.پاشو پاشو کوچولو              5. بچه های ساختمان گل ها       6. شهر قصه کارتون هایی که مامان برات توی فلش ریختن و دوست داری ببینی:       1.هیولایی در پاریس          2. گارفیلد (1) و (2)          3.خاله س...
15 مهر 1399

آرتین و اولین تجربه ی وصل کردن ستاره ی زنجیره

تو امروز توی 3 سالگی برای اولین بار تونستی ستاره های زنجیره را  به هم وصل کنی😍👏👏👏 از  حدود سن 2  سالگی سعی میکردی ستاره ها رو هم بچسبونی و از هر کسی که میشد کمک میگرفتی ولی نمی توستی.  امروز توی 3 سالگی بعد از حدود 1 سال اومدی سراغشون. از مامانی پرسیدی: مامانی اینها رو چه جوری درست کنم؟ مامانی هم برات توضیح دادن. تو هم چند تا ستاره برداشتی و رفتی نشستی یک گوشه  و شروع کردی به درست کردن. بعد از چند دقیقه اومدی و مامانی رو غافلگیر کردی  و بالاخره بعد از 1 سال تونستی یک چیزی با ستاره های زنجیره درست کنی. البته فقط اونا و به هم وصل کردی و چیز خاصی نساخته بودی. ولی همین که فقط...
15 مهر 1399

آرتین و کلمه ice cream

ای داداشیه وروجک حواس جمع  ما همیشه برای اینکه تو متوجه نشی که قراره  بستنی بخوریم با هم دیگه یعنی من و مامان و بابایی ..... از کلمه ice cream استفاده میکنیم😀😀😀😁 برای اینکه ممکنه یک وقت تو زیاد خورده باشی  ما این کلمه رو میگیم تا تو متوجه نشی و  اگر نمی تونی بخوری گریه نکنی😁🙂 ولی تو امروز اومدی به بابایی گفتی بابایی بگو ice cream یعنی چی (همیشه اگر میخواهی یک چیزی ازت بپرسن  ولی نمی پرسن میایی میگی مثلا بپرس این چیه😂😆) خلاصه  به بابایی گفتی بپرس ice cream یعنی چی؟ بابایی هم پرسیدن توگفتی ice cream یعنی بستنی😲😲😲😲😲 ما همین طوری مونده بودیم  من فکر کنم چون ما یک وقت...
12 مهر 1399