شمال ۲
ادامه داستان شمال👇👇👇
چون از ارتفاع پایین رفتیم بالا و دوباره رفتیم پایین توپ هایی که تقریبا کم باد بودن کلا پنچر شدن. بابابزرگ هم توپ ها رو بردن و دادن به همسایه شون که مغازه توپ فروشی داره باد کنه.وقتی توپ ها رو آوردن پر از باد بود😍😍 ولی حتی وقتی برمیگشتیم تهران هم بادش خالی نشد🤩🤩🤩
من اسکوترم رو بردم تا توی حیاط بازی کنم. ولی برای سه چرخه ی تو جا نبود که ببریم شمال. خلاصه وقتی رسیدیم اونجا یک ماشین قرمز پدالی بود که مال من بود. قبلا بازی میکردم. ولی دیگه بزرگ شده بودم و توی اون جا نمیشدم. ولی تا بابایی و بابابزرگ آوردنش بیرون دیدیم از دفعه قبل که من سوار شدم زنجیر پدالش در رفته بود. خلاصه بابایی و بابابزرگ شروع کردن درست کردن سه چرخه ی پدالی تو. ولی تا به جاییش رو درست میکردن، یه جای دیگه ش خراب میشد😔😔تو نشسته بودی کیک میخوردی که یکدفعه گفتی: بسه دیگه خراب کردن ماشینم😂😂😂😂🤣🤣🤣🤣🤣🤣
چون کروناست و شمال هم خیلی شلوغ بود و هیچ کس ماسک نداشت ما اصلا فروشگاه نرفتیم😔😔دو روز بعد از اینکه رفتیم اونجا رفتیم آب بندون. خیلیییییییی جای قشنگ و سرسبزی بود. خیلی عالی بود برای عکس گرفتن. ولی متاسفانه تو و من بدون کفش و با دمپایی از تهران اومده بودیم و کیسه کفش ها رو پشت در جا گذاشتیم😂😂😂 فقط مامانی و بابایی کفش داشتن. اون روز هم چون حدود بعدازظهر بود مامانی گفتن نور برای عکاسی خوب نیست و دوربین عکاسی نبردیم. ولی وقتی رفتیم دیدیم چه عالی بود برای عکاسی.
اون روز بازی کردیم و خوشگذروندیم توی آبندون. و نصف راه تا خونه که از توی آبندون رد میشد رو پیاده اومدیم. بابایی با ماشین ما پیاده. و یکم هم مامانی با ماشین تو و من و بابایی پیاده🤩😍 قرار شد فردا صبح دوباره بریم آبندون برای عکاسی.
لباس تمیز و خوشگل پوشیدیم و تو و من به جای کفش که نیاورده بودیم از شانسمون یک جفت جوراب خوشگل همراه مون بود. هم تو هم من. پس دمپایی پوشیدیم و تا اونجا رفتیم و موقع عکس جوراب های خوشگلمون رو پوشیدیم🤣
و یک چهار هم از مغازه خریدین و الکلی کردیم و بردیم برای عکسپاسی تولد تو😍😍
کلی عکس گرفتیم. تو میگفتی من منظورت آرینا بود جهار رو ببرم عکس بگیرم باهاش🤣🤣🤣🤣 اخه من که ۴ سالم نیست🤣من ۱۱ سالمه🤣
خلاصه کلی خوشگذروندی و کیف کردی. روز آخر موندمون هم رفتیم دریا و جنگل😍😍
اسب هم دیدی توی راه🐴🐴
بعد مدقع برگشتن به مامانی میگفتی بمونیم هر وقت خسته شدم بعدا بریم. من هنوز خسته نیستم🤣🤣
ولی ما دیگه برگشتیم😔
۱۴۰۰/۴/۹
آرتین تقریبا ۴ ساله.
دوران کرونا😔😔😔
چون از ارتفاع پایین رفتیم بالا و دوباره رفتیم پایین توپ هایی که تقریبا کم باد بودن کلا پنچر شدن. بابابزرگ هم توپ ها رو بردن و دادن به همسایه شون که مغازه توپ فروشی داره باد کنه.وقتی توپ ها رو آوردن پر از باد بود😍😍 ولی حتی وقتی برمیگشتیم تهران هم بادش خالی نشد🤩🤩🤩
من اسکوترم رو بردم تا توی حیاط بازی کنم. ولی برای سه چرخه ی تو جا نبود که ببریم شمال. خلاصه وقتی رسیدیم اونجا یک ماشین قرمز پدالی بود که مال من بود. قبلا بازی میکردم. ولی دیگه بزرگ شده بودم و توی اون جا نمیشدم. ولی تا بابایی و بابابزرگ آوردنش بیرون دیدیم از دفعه قبل که من سوار شدم زنجیر پدالش در رفته بود. خلاصه بابایی و بابابزرگ شروع کردن درست کردن سه چرخه ی پدالی تو. ولی تا به جاییش رو درست میکردن، یه جای دیگه ش خراب میشد😔😔تو نشسته بودی کیک میخوردی که یکدفعه گفتی: بسه دیگه خراب کردن ماشینم😂😂😂😂🤣🤣🤣🤣🤣🤣
چون کروناست و شمال هم خیلی شلوغ بود و هیچ کس ماسک نداشت ما اصلا فروشگاه نرفتیم😔😔دو روز بعد از اینکه رفتیم اونجا رفتیم آب بندون. خیلیییییییی جای قشنگ و سرسبزی بود. خیلی عالی بود برای عکس گرفتن. ولی متاسفانه تو و من بدون کفش و با دمپایی از تهران اومده بودیم و کیسه کفش ها رو پشت در جا گذاشتیم😂😂😂 فقط مامانی و بابایی کفش داشتن. اون روز هم چون حدود بعدازظهر بود مامانی گفتن نور برای عکاسی خوب نیست و دوربین عکاسی نبردیم. ولی وقتی رفتیم دیدیم چه عالی بود برای عکاسی.
اون روز بازی کردیم و خوشگذروندیم توی آبندون. و نصف راه تا خونه که از توی آبندون رد میشد رو پیاده اومدیم. بابایی با ماشین ما پیاده. و یکم هم مامانی با ماشین تو و من و بابایی پیاده🤩😍 قرار شد فردا صبح دوباره بریم آبندون برای عکاسی.
لباس تمیز و خوشگل پوشیدیم و تو و من به جای کفش که نیاورده بودیم از شانسمون یک جفت جوراب خوشگل همراه مون بود. هم تو هم من. پس دمپایی پوشیدیم و تا اونجا رفتیم و موقع عکس جوراب های خوشگلمون رو پوشیدیم🤣
و یک چهار هم از مغازه خریدین و الکلی کردیم و بردیم برای عکسپاسی تولد تو😍😍
کلی عکس گرفتیم. تو میگفتی من منظورت آرینا بود جهار رو ببرم عکس بگیرم باهاش🤣🤣🤣🤣 اخه من که ۴ سالم نیست🤣من ۱۱ سالمه🤣
خلاصه کلی خوشگذروندی و کیف کردی. روز آخر موندمون هم رفتیم دریا و جنگل😍😍
اسب هم دیدی توی راه🐴🐴
بعد مدقع برگشتن به مامانی میگفتی بمونیم هر وقت خسته شدم بعدا بریم. من هنوز خسته نیستم🤣🤣
ولی ما دیگه برگشتیم😔
۱۴۰۰/۴/۹
آرتین تقریبا ۴ ساله.
دوران کرونا😔😔😔
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


شمال ۲ 
